تبليغاتX
یا صاحب الزمان
یا صاحب الزمان
 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

این دایره کبود  اگر عشق نبود 

 

از آیینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

 

در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 

2 نوشته شده در  84/05/24ساعت 12:3 PM  توسط فاطمه  | 

 

این روزها که می گذرد هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

                                                    فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگریز که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سر بلند باشند

و آفتاب را

                در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی نهایت توقف کند

تا چشمهای خسته خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه جنگل را

                                    در آب بنگرند

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

                                 آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

                     امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوتر هاست

روزی که دست خواهش  کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند:

"تنها ورود گردن کج  ممنوع!"

و زانوان خسته مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

 

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایغه چشمها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون  مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

              صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده آن روز

از لای برگهای کتاب شعر

                                   پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

                                       خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

 

روزی که توپها

در دست کودکان

                      از باد پر شوند

روزی که سبز زرد نباشد

گلها دوست داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

                                             بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند

                                           بشکفند

آیینه حق نداشته باشد

                                  با چشمها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

                                  بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی از خیال

در دور دست حاشیه باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

 

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

 

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی!

ای مثل چشمهای خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

با من بگو که آیا  من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟

2 نوشته شده در  84/05/24ساعت 11:49 AM  توسط فاطمه  | 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچناکه بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی  می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

2 نوشته شده در  84/05/24ساعت 11:10 AM  توسط فاطمه  | 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم

2 نوشته شده در  84/05/24ساعت 11:1 AM  توسط فاطمه  | 

 

گفتی:غزل بگو!چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

 

پر می زند دلم به هوای غزل  ولی

گیرم هوای پر زدنم هست  بال کو؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

 

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟ 

 

2 نوشته شده در  84/05/24ساعت 10:50 AM  توسط فاطمه  | 

 

Online User :

سونی کارت بيست بهترین را عرضه می کند

Welcome To Java Script Code