|
|
|
|
|
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت بجفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود از دل من وز دل من آن نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل بخوبان ندهد وز پی ایشان نرود
|
||
|
|
|
|
|
ز سر کوی تو هر کو بملامت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود سالک از نور هدایت ببرد راه بدوست که بجایی نرسد گر به ضلالت برود کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر حیف اوقات که یکسر به بطالت برود ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی که غریب ار نبرد ره به دلالت برود حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی بوکه از لوح دلت نقش جهالت برود |
||
|
|
|
|
|
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهر عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان بما نکند طبیب عشق مسیحاو مست و مشفق لیک چو در و در تو نبیند که را دوا بکند تو با خدای خود انداز کارو دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند |
||
Welcome To Java Script Code