|
|
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. |
|
|
ناتانائیل آرزو مکن که خدا را جز در همه جا در جایی دیگر بیابی.
هر آفریده ای نشانه خداوند است اما هیچ آفریننده ای نشان دهنده او نیست. ما همه می پنداریم که باید خدا را پیدا کنیم اما افسوس که نمی دانیم در انتظار یافتن او دعاهایمان را به کدامین سو روانه کنیم. سرانجام خود می گوییم که او در همه جا هست در هر جا که به تصور آید و "نایافتنی"است و بی هدف زانو می زنیم. و تو ناتانائیل به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری می رود که خود به دست دارد. هر جا بروی جز خدا نخواهی دید منالک می گفت خدا همان است که در پیش روی ماست. ناتانائیل همچنان که می گذری به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن به خود بگو تنها خداست که گذرا نیست. ای کاش" اهمیت" در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی که به آن بدان نگاه می کنی. از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غمها دلتنگیها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرو مرده. اعمال ما وابسته به ماست همچنان که روشنایی فسفر به فسفر است که آن را می سوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد و اگر جان ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از برخی جانهای دیگر سوخته است. منتظر هر چه به سویت می آید باش و جز آنچه به سویت می آید آرزو مکن. بدان که در لحظه لحظه روز می توانی خدا را به تمامی در تملک خویش داشته باشی. کاش آرزویت از سر عشق باشد و تصاحب عاشقانه زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می آید؟ عجبا!! ناتانائیل تو خدا را در تملک داری و خود از آن بی خبر بوده ای!! تملک خدا یعنی دیدن او اما کسی به او نمی نگرد. ناتانائیل تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری. تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده. نگرش تو باید در هر لحظه نو شود. خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت در آید. یگانه دارایی انسان زندگی است. برای من "خواندن" اینکه شنهای ساحل نرم است بس نیست می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کنند .... به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد بیهوده است. ناتانائیل خدا را از خوشبختی ات جدا مکن.
"آندره ژید" |
||
|
|
|
|
|
همه مردم در عمق فطرتشان و در اصطلاح امروز ناآگانه خدای خودشان را می شناسند.تفاوت مردم در خداشناسی در مرحله آگاهانه است. این مطلب در قرون گذشته باور کردنش اندکی مشکل بود اما امروز باور کردن آن خیلی آسان است. امروز این مطلب به اثبات رسیده که انسان دارای دو نوع شعور است : شعور ظاهرو شعور مفعول عنه یعنی شعوری که خود انسان از آن اطلاع و آگاهی دارد و شعوری که آن هم خودش نوعی آگاهی است ولی شعور ظاهر انسان از آن بی خبر است . و علمای روانکاوی امروز معتقدند که بیشترین قسمت شعور انسان شعور مفعول عنه انسان است و کمترین بخش شعور انسان آن شعوری است که از وجود آن آگاه است. مثلا اگر ما به درون خودمان مراجعه بکنیم و محتویات ضمیر خودمان را تفتیش نمائیم مقداری احساسات معلومات و اطلاعات تمایلات بغضها و حبها و این جور چیزها و بعد هم خیال می کنیم غیر از این چیزی نیست و حال آنکه اطلاعات و معلومات و مدرکات و نیز احساسات و تمایلات زیادی در اعماق روح ما رسوب کرده که ما از آنها بی خبر هستیم . طبق این نظریه تمام کارهای اخلاقی انسان ناآگاهانه خداپرستی است. عبادت استعانت و نیرو گرفتن و کمک خواستن هست. در عبادت انسان از محدوده خودخواهیها خودپرستیها آرزوها تمنیها و امور کوچک پرواز می کند و بیرون می رود. معنی تقرب هم همین است. در قرآن می خوانیم: هیچ چیزی در عالم نیست ذره ای در عالم نیست مگر اینکه مسبح و حامد پروردگار است. شما انسانها تسبیح و عبادت و پرستش آنها را درک و فهم نمی کنید والا هیچ موجودی در عالم نیست که پرستنده ذات حق نباشد. جمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان ما سمیعیم و بصیر و باهشیم با شما نا محرمان ما خامشیم چه شما سوی جمادی می روید محرم جان خدادان کی شوید
|
||
|
|
|
|
|
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس |
||
|
|
|
|
|
درمجالي كه برايم باقي ست |
||
|
|
|
|
|
بر خلاف آنچه انسانها خیال می کنند که زیبایی عشق می آفریند بر عکس : عشق زیبایی می آفریند. |
||
|
|
|
|
|
حب علی چرا ایمان است؟؟؟؟ حب علی یعنی عشق به یک روح متعادل متوازن عشق به انسان کامل عشق به کمال انسانیت عشق به آنچه خدا و پیامبر خدا دعوت می کنند. و این شخص پرستی نیست بالاتر از این است. آنکه واقعا علی را دوست دارد خودش را دارد ستایش می کند. که من درک می کنم آن زیبایی خارق العاده آن روح بزرگ را من درک می کنم آن تعادل و توازن کامل را من درک می کنم معنی انسان کامل را. مردی که تاریخ زمان خودش او را به کلی مطرود و مظلوم کرده است . بانگ ستایش اوست که از اعماق تاریخ این چهارده قرن بر می خیزد نه تنها از زبان آنهایی که نامشان شیعه است بلکه از زبان اهل تسنن و نه فقط از زبان مسلمین بلکه از زبان کافر مسیحی یهودی و هر کس که وجدانی دارد ستایشگر علی می شود. |
||
|
|
|
|
|
زان یار دلنوازم شکری با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت دندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گوئی ولی شناسان رفتند از این ولایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت ای آفتاب خوبان می سوزد اندرونم یکساعتم بگنجان در سایه عنایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
|
||
|
|
|
|
|
علم ابزار مي سازد و ايمان مقصد . علم توانستن است و ايمان خوب خواستن . علم زيبايي انديشه است و ايمان زيبايي احساس . علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز . علم مي نماياند كه چه هست و ايمان الهام مي بخشد كه چه بايد كرد . علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون . علم روشنايي و توانايي مي بخشد و ايمان عشق و اميد و گرمي . علم جهان را سازگار مي كند و ايمان انسان را با خودش . علم نيروي منفصل مي دهد و ايمان نيروي متصل . علم امنيت بروني مي دهد و ايمان امنيت دروني . علم زيبايي عقل است و ايمان زيبايي روح . علم در مقابل هجوم بيماري ها ، سيل ها ، زمزمه ها و طوفان ها ايمني مي دهد و ايمان در مقابل اضطراب ها ، تنهايي ها ، احساس بي پناهي ها ، پوچ انگاري ها . علم وجود انسان را به صورت افقي گسترش مي دهد و ايمان به شكل عمودي بالا مي برد . علم جهان را جهان آدمي مي كند و ايمان روان را روان آدميت مي سازد . |
||
|
|
|
|
|
شک مقدمه یقین پرسش مقدمه وصول و اضطراب مقدمه آرامش است " استاد مرتضی مطهری"
|
||
|
|
|
|
|
تو را امشب فریاد میزنم
تو را امشب با تمام وجود صدا میزنم من بدون تو راهم را گم میکنم دستم را تو بگیر ای کسی که بندگانت را تنها نمیگذاری من تو را به هنگام سختی ها صدا میزنم اما تو همیشه مرا مراقبت میکنی چه آن هنگام که در یاد توام و چه آن هنگام که از تو غافل شده ام همیشه مرا میشنوی حتی اگر با کوله باری از گناه تو را صدا بزنم آنقدر مهربانی که هیچگاه بی پاسخم نمیگذاری خدایا قسم به آن روح پاکی که از وجودت در من دمیدی تو را دوست دارم ولی چه کنم که فریب خورده و نادانم چه کنم که در این دنیا زود غرق میشوم می خواهم که همیشه به یاد تو باشم می خواهم که همیشه کارهایم را آنگونه انجام دهم که از من راضی باشی ولی چه کنم که تا کنون نتوانسته ام آن بنده ی شایسته ای باشم که تو از من توقع داری خدایا کمکم کن تنهایم نگذار در این فراز و نشیب زندگی مرا از خودت دور مکن اگر تنهایم بگذاری به کجا روی بیاورم؟؟ آیا جز تو برای من پناهگاهی هست؟؟ آن هنگام که در تنگناها مانده ام از که یاری بجویم؟؟ میدانم که خودخواهم و تو سرشار از محبت و بخشش تو به خاطر گل هایی که برایمان می فرستی منتظر جواب می مانی اما من به هنگام دل شکستگی به سوی تو روی می آورم تو چقدر مهربانی چقدر بخشنده ای خدایا بگذار تو را عاشقانه پرستش کنم می خواهم تو را برای وجود خودت بخواهم و اعمالم را نه از روی ترس و تشویق بلکه برای اطاعت از تو از کسی که عاشقانه دوستش دارم انجام دهم خدایا به من نیرویی عطا کن که بتوانم سختی ها را تحمل کنم خدایا دلم برای با تو بودن تنگ شده است نگذار که گذر زمان مرا از تو دور کند نگذار حس سرمست شدنی را که گاه گاهی تو توفیقش را به من میدهی فراموش کنم خدایا من که جز تو کسی را ندارم پس مرا تنها مگذار از من روی برنگردان من بدون تو هیچم وجودم بی ارزش و تهی ست خدایا تنهایم نگذار من از کسی جز تو یاری نمی جویم خدایا اگر مرا رها کنی با که درد این دل را بگویم تحمل این زندگی بدون تو نا ممکن است خدایا خسته ام رنجورم کمکم کن احساس میکنم که تنها و بی کس مانده ام چه رسالتی بر دوش من است؟؟ من گم شده ام من هنوز راهم را نیافته ام دیگر اشکی برایم نمانده آخر چگونه بگویم که پشیمانم که تو را دوست دارم که تو مرا باور کنی من جز تو به کسی دل نبسته ام امیدم جز تو به کسی نیست مرا تنها مگذار چه کنم که گناهکارم مرا ببخش مرا تحمل کن مگر نه اینست که توبه پذیری پس چرا با من قهر کرده ای چرا به من لبخند نمی زنی من بنده ام و تو معبود من مخلوقم و تو خالق خب چه انتظاری است من ناتوانم و تو توانا من نادان و تو دانا تو کجا و من کجا من عاشق تو معشوق و عاشق همیشه درمانده عاشقی که همیشه منتظر نشانه ای از یار است دیگر واژه ها توان وصف حال مرا ندارند چه بنویسم هیچ واژه ای را نمی یابم
اکنون تو را در وجودم احساس می کنم دستت را بر شانه ام احساس می کنم مرا دوباره پذیرفتی و مرا دوباره شرمسار کردی باز هم درگاهت را به رویم باز گذاشتی و مرا نراندی به ذات پاکت قسم که جز تو کسی شایسته خدایی نیست نه از آن جهت که ماه و آسمان را آفریدی نه زیرا جز تو کسی نمی تواند اینقدر بنده گانش را عاشقانه دوست بدارد جز تو کسی نمی تواند عشق را در وجود ما قرار دهد خدایا این بار از اعماق وجودم میگویم که: عاشقانه دوستت دارم. |
||
|
|
|
|
|
خداوند بسیار علیم و دانا است زیرا هر انسانی را در جایگاهی قرار داده که برایش بهترین جایگاه است. |
||
Welcome To Java Script Code